چگونه یک استارتاپ راه‌اندازی کنیم؟ درس اول قسمت سوم

دلیل اصلی برای راه اندازی استارتاپ

‫اگه واقعاً دوست دارید یک کسب‌وکار کوچک داشته باشید یا بعد به یه بازار سر طاقچه‌ای برید ‫پس یه کارآفرین کسب‌وکار کوچک هستید که این خودش تمام مفاهیم موردنظر رو میرسونه، ‫اما به‌محض اینکه دو سه نفر رو به کار گرفتید، واقعاً به تقویت کسب‌وکار و تعهد تمام‌وقت نیاز پیدا می‌کنید.

چگونه یک استارتاپ راه‌اندازی کنیم؟ درس اول قسمت سوم

داستین، تشکر بابت اومدنت.

 مطمئناً ولی خب سم از من خواست در مورد اینکه چرا باید یه استارت‌آپ راه‌اندازی کنید حرف بزنم. ممکنه شما برای خودتون یکسری دلایل داشته باشین و یکسری دلایل رایجی هم برای راه‌اندازی استارت‌آپ هست که شنیدم همیشه مردم میگن. مهم اینه که بدونید کدوم دلیل مال شماست چون بعضی‌هاشون فقط در زمینه‌های خاصی معنی دارند بعضی‌هاشون واقعاً دوست دارند شما را گمراه کنند.

‫شما ممکنه با روش‌هایی که هالیوود یا رسانه‌ها برای رمانتیک ‫نشون دادن کارآفرینی ازش استفاده می‌کنند، گمراه بشید.

‫بنابراین سعی می‌کنم و دوست دارم شما رو از بعضی از این اشتباهات بالقوه آگاه کنم تا شما بچه‌ها بتوانید تصمیم‌گیری روشنی انجام بدید پس در مورد بهترین دلیل برای راه‌اندازی واقعی یک استارت‌آپ صحبت می‌کنم.

‫این با خیلی از چیزایی که الآن سم در موردشون حرف زد ارتباط داره، اما شگفت­آور اینه که من فکر نمی‌کنم کلی‌ترین دلیلی وجود داشته باشه،‌ چون مردم دلایل دیگه‌ای هم دارند یا فقط می‌خوان چون تا حالا شرکت راه‌اندازی نکرده‌اند، یه شرکت درست کنن بنابراین، چهار دلیل رایج که ما فقط شماره‌گذاریشون می‌کنیم؛ یکی زرق‌وبرق کاره، خودتون می‌دونید،‌شما…،‌ خب شما رئیس میشید و به‌خصوص در برنامه‌هاتون انعطاف‌پذیری خواهید داشت و می‌دونید،‌ تأثیرگذاری بیشتری هم خواهید داشت و نسبت به زمانی­که در مراحل بعدی به یه شرکت پیوسته باشین پول بیشتری هم به دست میارید.

 بنابراین، باشه، خیلی ممنون.

شما بچه‌ها احتمالاً با این مفهوم آشنا هستید، زمانی که من اون متن مطبوعاتیم که خیلی از شماها یک سال پیش خوندیدش رو نوشتم، احساس کردم مثل یک داستان مطبوعاتی یکم نامتعادله.

 ‫می‌دونید، کارآفرینی فقط یکم رمانتیک شدن نیست می‌دونید، فیلم و شبکه‌های اجتماعی که به وجود آمدند،‌ جنبه‌های بدی از عشق به کارآفرین شدن رو نشون دادن اما فقط تعدادی­شون این علاقه‌مندی رو درست به تصویر کشیدند. بخش‌های مختلفی وجود داره و شما فقط باید از یه دیدگاه مشخص به دیدگاه مشخص دیگه‌ جابه‌جا بشید و واقعاً کارها رو مثل یه چیز جالب آماده‌ی انجام شدن بکنید.

‫من فکر می‌کنم واقعیت اینه که (کارآفرینی)، خیلی چیز پر زرق‌وبرقی نیست. نوعی از کارآفرینی و حتی مهم‌تر نوعی از وقت‌گذرانی وجود داره که توی تاوَن شما فقط حجم زیادی از کارهای سخت انجام می‌دید.

‫سم به این موضوع اشاره کرد،‌ که فقط پشت میزتون می‌شینید و روی پاسخ به مشتری‌ها، پشتیبانی مشتری‌ها، ایمیل‌ها فروش و حل مشکلات سخت مهندسی کار می‌کنید بنابراین واقعاً مهمه که باعلاقه و با چشمان باز این کارها رو انجام بدید بعدش هم این کار واقعاً استرس‌زاست و اخیراً‌ هم این موضوع موردتوجه مطبوعات قرارگرفته.

‫اکونومیست همین هفته‌ی گذشته یه داستان به نام «کارآفرینان ناشناس» منتشر کرد که در مورد بنیان‌گذاری بود که خودش رو زیر میزش مخفی می‌کرد و (داستان) از این طریق در مورد افسردگی بنیان‌گذارها صحبت می‌کرد.

می‌دونید،‌ این عین واقعیته، بیایید واقع‌بین باشیم اگر بخواید یه شرکت راه‌اندازی کنید، این کار‌ بی‌نهایت دشواره.

‫چرا این‌قدر استرس ‌آوره؟

به دو دلیل؛ یکیش اینه که مسئولیت شما خیلی زیاده، مردم در هر حرفه‌ای از شکست خوردن می‌ترسند این دقیقاً‌ بخش مشخصی از علم روانشناسیه اما وقتی کارآفرین باشید، ترس از شکست از یه طرف مربوط به خودتون و از یه طرف دیگه به کسایی که طرفدارتون هستند. پس این واقعاً استرس‌زاست.

‫در برخی موارد این مردم ازنظر معیشتی هم به شما وابسته هستندحتی اگه هم درست نباشه، به‌هرحال اونا تصمیم گرفتن بهترین سال‌های عمرشون را صرف پیروی از شما بکنن؛ بنابراین شما مسئول هزینه فرصت زمان ازدست‌رفته‌ی اونا هستید، پس این یه معامله‌ی بزرگه و شما همیشه باهاش مواجهید.

‫اگه ساعت سه صبح چیزی پیش بیاد، همیشه این‌طور نیست اما برای بعضی استارت‌آپ‌ها این­طوریه و چیز مهمی باشه باید باهاش مواجه بشید و این پایان داستانه مهم نیست توی تعطیلات باشید.

 مهم نیست آخر هفته باشه، همیشه باید پا به توپ باشید و همیشه در هرجا ازنظر ذهنی آمادگی برخورد با این مسائل رو داشته باشید.

‫یک مثال خاص از این نوع استرس‌ها، استرس جذب سرمایه است ‫این یه صحنه‌ از شبکه‌های اجتماعیه که یه نفر داره توش شامپانی می‌پاشه،‌ این هم‌زمان هم مهمانی و هم کار ماست.

می‌دونید، برای کار توی شبکه‌های اجتماعی زمان زیادی مثل اوضاع توی این عکس می­گذره.

 البته «مارک» توی این صحنه حضور نداره.

‫چیز دیگه‌ اینه که اونا (کارآفرین‌ها) چطور تمام وقتشونو صرف کارشون ‫می‌کنند، مثلاً ببینید تو این تصویر چطور یه دیوانه‌ی درست‌وحسابی تبدیل‌شده.

‫این کامپیوتر؟

‫بله اوه

‫خب پس این یه صحنه‌ی واقعی از…،‌ ببینیدش من فقط یکم اینو جابه‌جا می‌کنم.

‫آه،‌ نه این، این هنوز کار می­کنه.

‫کار می‌کنه باشه.

‫در مورد PDF هم؟

‫بله. خب

‫خب، باحاله این یه صحنه‌ی واقعی از «پالو آلتو» است. اون زمان زیادی پشت میزش صرف می‌کرد، فقط سرش را پایین انداخته و متمرکزشده.

 «مارک» هنوز مهربان بود، اما گاهی وقتا دیوانه می‌شد.

تو این‌یکی جالب‌تر و دوست‌داشتنی‌تره.

‫نه مث یه عاشق که مورد تمسخر جامعه است.

‫خب اون این‌طوری دوست داره و این نشان می‌ده فقط متمرکزشده و کارش رو ادامه می‌ده.

‫اجتماعی نیست.

‫بازم یه صحنه‌ی دیگه از چنین حرکت خردمندانه‌ی درخشانی، شبیه یک قسمت از فیلم «یک ذهن زیبا» ست.

‫آن‌ها به معنای واقعی کلمه این صحنه رو به سرقت بردن.

‫پس کارآفرینا دوست دارند صحنه ‌را طوری نقاشی کنند که شما بتونید با یه پرش از یکی از این موقعیت‌ها به موقعیت دیگه برید و این وسط مهمونی‌ هم داشته باشید. ما واقعاً تمام‌وقت توی چنین شرایطی بودیم.

‫پس جالبه که این را با عکس دیگه مقایسه کنید که توش «مارک» دقیقاً توی موقعیت مشابه‌ی اما لباس‌های متفاوتی پوشیده.

‫این قطعاً مال یه روز دیگه است.

‫خیلی باحاله.

‫پس این یه چیز واقعاً شخصیه.

من فقط این دایره رو اینجا پوشوندم.

‫این مقاله من در مجله «اکونومیست» هست که یه ثانیه پیش در موردش حرف زدم. شکل دیگه‌ی استرس، نوعی توجه ناخواسته از طرف رسانه‌هاست. بخش فریبنده‌اش اینه که گاهی اوقات از طرف رسانه‌ها توجه مثبت دریافت ‌می‌کنید، مثلاً روی جلد مجله «تایم» بودن یا مرد سال شدن، خیلی­خوبه.

روی جلد «مردم» بودن یکم کمتر خوشاینده، مثل یکی از عکس‌های عروسی‌تونه.

‫بستگی داره شما چه کسی باشید.

‫ممکنه بعضی از مردم اون­طوری دوست داشته باشند.

‫من واقعاً ازش متنفرم.

‫اما وقتی «وَلی وَگ» متن شما را تجزیه­وتحلیل می‌کنه و فقط تکه‌پاره‌ای ازش باقی می‌مونه. قطعاً شما هم چنین چیزی نمی‌خواین.

‫هیچ‌کس نمی‌خواد و چیزی که من تقریباً هیچ‌وقت نشنیدم مردم در موردش حرف بزنن اینه که بگن شما متعهدتر هستید.

بنابراین اگه کارمند یه استارت‌آپ باشید، برای شما هم همه‌چیز استرس‌زاست چون اگه کارها خوب پیش نره و ناراضی باشید، فقط می‌تونید کارتان رو رها کنید.

‫می‌تونید کارکردن برای یه بنیان‌گذار رو رها کنید اما خیلی خسته‌کننده است چون این اتفاق مثل یک لکه‌ی سیاه توی کارنامه‌ی کاری شما باقی می‌مونه و اگه اوضاع خوب پیش بره، ده سال یا احتمالاً بیشتر متعهد میشید و اگه بد پیش بره، برای پنج سال متعهد میشید و می‌مونید.

‫پس سه سال طول می‌کشه که بفهمید اوضاع خوب نیست و بعدش اگه بتونید یه زمین خوب برای فرود شرکت­تون پیدا کنید دوسال بعد رو، توی باقی‌مانده‌ی شرکت می‌گذرونید و اگه قبلش کار رو رها کنید، این کار فقط ازنظر مالی به خودتون آسیب نمی‌زنه بلکه به تمام کارمندای شما آسیب می‌زنه.

 بنابراین کاری بیش­تر از این از شما بر نمیاد، پس باید خوش‌شانس باشید که با یک ایده‌ی استارت‌آپی بد، به‌سرعت شکست بخورید. که اغلب اوقات این‌طور نیست. درسته، باید بگم توی حرکت در جهت درست،‌ استرس‌های زیادی ‫در زندگی‌ خودم تجربه کردم به‌خصوص سال­های اول فیس‌بوک.

‫می‌دونید، من واقعاً‌ سلامتیم رو از دست دادم ورزش نمی‌کردم ‫اضطراب زیادی داشتم در حقیقت، پشت خودم رو رها کردم‫. وقتی بیست و یکی دو سالم بود، تقریباً هر شش ماه، کاملاً‍‍ً دیوانه می‌شدم بنابراین، اگر بخواید یک شرکت راه‌اندازی کنید، بدونید که با چنین شرایطی مواجه میشید و باید واقعاً‌ مدیریتش کنید. ‫این درواقع، یکی از مسئولیت‌های شماست.

«بن هورویتس» دوست داره این‌طور بگه مدیرعاملی، یعنی مدیریت روانشناسانه خود شما این کاملاً درسته، مطمئن باشید که این کارو می­کنه.

بنابراین، دلیل دیگه‌ برای خیلی از افراد، به‌خصوص کسایی که قبلاً توی شرکت‌های دیگه کارکرده بودند، اینه که مثلاً دوست دارید این‌طور روایت کنید که کسانی­که شرکت (سابق شما) رو اداره می‌کنند ابله هستند و همش تصمیمات ‫احمقانه می‌گیرند و وقت­شونو توی این راه احمقانه صرف می‌کنند.

من یه شرکت راه میندازم و بهتر از اونا عمل می‌کنم. من دوست دارم همه‌ی قوانین رو خودم وضع کنم. این ایده‌ی بسیار جذابیه و خیلی معنیا میده، اگه پست‌های «متوسط» من رو بخونید می‌فهمید در این شرایط چه اتفاقی می‌افته.

‫بچه‌ها به شما یک ثانیه مهلت می‌دم این نقل‌قول رو بخونید.

‫جالبه واقعاً حرف منو تأیید می‌کنه.

‫یکی از چیزهایی که باید اشاره کنم اینه که بدونید اتخاذ چنین تصمیماتی واقعاً دردسر زاست؛ چون کسانی که فکر می‌کردید احمق‌اند احتمالاً احمق نبودند و تصمیمات سختی که ‫روبروشون بوده رو دوست داشتند و افرادشون اونا رو به جهت‌های مختلف کشوندن؛ بنابراین رایج‌ترین چیزی که من باید به‌عنوان مدیرعامل زمانم رو صرفش کنم و انرژیم رو روی اون متمرکز کنم مشکلات و برتری‌هاییه که افراد این‌چنینی برای من به وجود میارن ‫و معمولاً هم به شکل یه کشمکشه.

مردم می‌خوان مسیرای مختلفی رو برن، مثل مصرف‌کننده‌ها که چیزای مختلفی دوست دارند و مثل خود من که ممکنه نظر شخصی خودم رو در مورد چیزی داشته باشم. ‫اما واقعاً بازی‌ای که من دارم انجام میدم درنهایت به ناامیدی ختم می‌شه؟ و فقط باید سعی کنم همه‌ی این شرایط دشوار رو هدایت کنم؟ و حتی یه مبنای روزانه وضع کنم که من باید روز دوشنبه بیام و چیزایی مثل این؟

‫این‌که من چطور باید اوضاع شرکت رو بهبود بدم و وقتم رو به چه چیزی اختصاص بدم برنامه‌های بزرگیه، اما اگه یک کارمند مهم مجبور به سکوت بشه، پس یعنی من وقتم رو صرف همین کارکردم، چون این اولویت اول من بوده بنابراین، بخشی از ریاست شما، انعطاف‌پذیری شماست.

‫ایده‌ی واقعاً جالب اینه که فقط روی برنامه‌های خودتون کنترل داشته باشید. واقعیت اینجا و در نقل‌قول‌هایی از «فیل لابین» نهفته است.

 این یه دلیل درسته که در مورد منم صادقه. یکی از دلایلش خواسته‌های همیشگی شماست.

‫اگه نمی‌خواین تمام اوقات روز کارکنید پس نمی‌تونید همه‌چیز رو هم کنترل کنید شما یک الگوی وظایف دارید و این فوق‌العاده مهمه.

‫اگه کارمند یه شرکت هستید ممکنه چند هفته‌ی خوب و چند هفته‌ی بد داشته باشید ممکنه هفته‌هایی که انرژی کمتری برای کاردارید تعطیلات دو برابر بخواین و اگه کارآفرین باشید این واقعاً بده. چون تیم شما نمی‌تونه بفهمه الآن می‌خواین چیکار بکنید پس اگه پاتون رو از روی گاز بردارید اونا هم بهتون می‌رسن و می‌تونید همیشه کار کنید بنابراین، اگه واقعاً برای یه ایده ذوق و شوق دارید، فقط یه چنین شرایطی شما رو هل میده تا روی اون ایده کارکنید.

‫اگه با سرمایه­گذارای بزرگ کار می‌کنید، این یعنی دارید با شرکای بزرگی کار می‌کنید که می‌خوان به‌سختی کار کنند و از شما هم می‌خوان سخت کارکنید،‫خود شما هم می‌خواین سخت کار کنین.

‫بعضی از شرکت‌ها برای شما این‌طور داستان تعریف می‌کنند که شما هم می‌تونید سهم کیک خودتون رو داشته باشید و بخوریدش، شما هم می‌تونید چهار روز کاری داشته باشید و اگه «تیم فریز» ‫باشید ممکنه بتونید دوازده ساعت در هفته کارکنید و مانند این‌ها این ایده‌ی واقعاً جذابیه و توی یه زمان خاص جواب هم میده.

‫اگه واقعاً دوست دارید یک کسب‌وکار کوچک داشته باشید یا بعد به یه بازار سر طاقچه‌ای برید ‫پس یه کارآفرین کسب‌وکار کوچک هستید که این خودش تمام مفاهیم موردنظر رو میرسونه، ‫اما به‌محض اینکه دو سه نفر رو به کار گرفتید، واقعاً به تقویت کسب‌وکار و تعهد تمام‌وقت نیاز پیدا می‌کنید.

خب بنابراین، این‌یکی از چیزایی که من به‌خصوص از کاندیداهای «آسانا» می‌شنیدم که ازم ‫می‌پرسیدن؛ آیا مایلم برای یه شرکت خیلی کوچک‌تر کارکنم یا شرکت خودم رو راه‌اندازی کنم تا تکه‌ی بزرگ‌تری از کیک رو داشته باشم، چون در این صورت تأثیر بیشتری روی شرکت میذارم و درنتیجه سهام بیشتری دارم و پول بیشتر هم کسب می‌کنم.

بیایید بررسی کنیم که این می‌تونه درست باشه یا نه.

 پس این جدول که یکم پیچیده هست رو هم توضیح میدم بیایید روی اولین جدول از سمت چپ متمرکز بشیم که فقط

 می‌خواد در مورد «دراپ باکس» و «فیس‌بوک» توضیح بده. اینا ارزیابی شرایط فعلی اوناست ‫و این مقدار پولیه که برحسب درصد می‌تونید به‌عنوان کارمند توی این شرکت‌ها به دست بیارید به‌ویژه اگر باتجربه هستید.

‫یه مهندس نسبتاً باتجربه، مثلاً اگه شما پنج‌سال سابقه کار صنعتی داشته باشید به‌احتمال‌زیاد پیشنهادی حدود ده امتیاز پایه دارید بنابراین اگه دو سال پیش عضو دراپ‌باکس شده بودید، ‫سقف دریافتی شما الآن در حدود رقم ده میلیون ثابت‌شده بود.

‫جاهایی هست که واقعاً امکان رشد بیشتری داره اگه این شرکت رو ترک کنید و دو سال عضو فیس‌بوک بشید، در این صورت می‌تونید دویست میلیون به دست بیارید. این رقم هنگفتیه و اگه شما حتی به‌عنوان کارمند عضو فیس‌بوک بشید درآمدتون به رقم هزار می‌رسه. پس شما از سال ۲۰۰۹ تا حالا بیست میلیون به دست آورده بودید.

 ‫این یه رقم غول پیکره وقتی دارید درمورد میزان درآمدتون به‌عنوان یه کارآفرین فکر می‌کنین باید از این معیارها استفاده کنید.

‫پس میریم سراغ جدول سمت راست، اینا دو شرکت تئوریک هستند که ممکنه شما کارتان رو باهاشون شروع کنید.

شرکت “Uber for Pet Sitting” تا حدی ایده‌ی خوبیه اگه واقعاً مناسبش باشید،‌ می‌تونید شوت خوبی بزنید و به یه شرکت صد میلیون دلاری برسید، سهم شما از این شرکت حدود ده درصده،‌ که قطعاً نوسان هم می­کنه.

‫برخی از بنیان‌گذارها خیلی بیشتر از این برخی هم خیلی کمتر می‌گیرند ‫اما به‌احتمال‌زیاد بعد از چندین دوره کار کردن روی گزینه‌های آبکی‌ به اینجا رسیده‌اید.

‫اگه چیزی بیشتر از این تو ذهن­تون دارید توصیه می‌کنم پست «سم» رو که درباره‌ی تقسیم سهام بین بنیان‌گذاران و کارمندان هست بخونید چون احتمالاً در این صورت باید بخش بیشتری رو توزیع کنید ‫و بعدش، اساساً اگه بی‌نهایت برای ساخت این کسب‌وکار صد میلیون دلاری اعتمادبه‌نفس دارید.

سؤال بزرگی که مطرح می‌شه اینه که آیا برای استارت‌آپی که هنوز وجود نداره باید اعتمادبه‌نفسی بالاتر از فیس‌بوک سال ۲۰۰۹ و دراپ‌باکس ۲۰۱۴ داشته باشید؟

‫پس این ارزش شنیدن داره که اگه یه ایده‌ی صد میلیون دلاری دارید و بسیار مطمئنید که می‌تونید اجراییش کنید،‌ که من این‌طور فرض می‌کنم و فکر می‌کنید کارآفرینی درست ساختن شرکت «Uber for space travel» با اید‌ه‌ی دو میلیارد دلاریه و واقعاً‌ بازدهی نسبتاً خوبی ازش به دست میارید قطعاً باید همین‌ کار رو انجام بدید این فقط ارزش چنین شرکتی بعد از چهار ساله و این ایده احتمالاً ادامه‌دار خواهد بود پس قطعاً دنبالش برید اگه تو فکر ساختن چنین شرکتی هستید پس احتمالاً الآن نباید حتی توی این کلاس باشید باید برید،‌ برید و شرکتتونو بسازید.

 پس چرا این پاداش مالی‌ و تأثیرگذاری وجود داره؟

‫من واقعاً فکر می‌کنم پاداش مالی به‌شدت با تأثیری که شما روی جهان می‌گذارید همبستگی داره اگر باور ندارید، پس بزارید با چند مثال خاص در موردش حرف بزنیم.

همیشه فقط به سهام فکر نکنید.

پس چرا ممکنه عضویت توی شرکتی که در مراحل پایانی قرار داره تأثیر زیادی برای شما داشته باشه؟

‫شما این تأثیر رو به این دلیل می‌گیرین که این شرکت‌ها پایگاه کاربری عظیمی دارند.

‫اگه فیس‌بوک باشه، یک‌میلیون کاربر یا اگه گوگل باشه یک میلیارد کاربر داره.

‫اونا زیرساختی دارند که شما می‌تونید روی اون ساخت‌وساز انجام بدید. چنین چیزی برای استارت‌آپ‌های تازه‌کار مثل (AWS) هم به‌طور فزاینده‌ای درسته ‫مثل کسایی که خدمات مستقل ارائه میدن، اما معمولاً توی این شرایط تنها چیزی که برای شما باقی می‌مونه‌، بعضی فناوری‌های اختصاصیه.

 این یه جای عالی برای شروع به کار کردن با تیمی هست که کمک کنند ایده‌ی خودتون رو به یه چیز عالی تبدیل کنین چند تا از نمونه‌های خاص این کار رو میگیم، یکی «برت تیلور» هست که به‌عنوان کارمند تقریباً هزار و پانصدم به گوگل اومد و گوگل مپ رو اختراع کرد. این محصولیه که شما بچه‌ها احتمالاً هرروز ازش استفاده می‌کنین من برای اومدن به اینجا ازش استفاده کردم و صدها میلیون نفر در سراسر دنیا ازش استفاده می‌کنند برای انجام این کار نیازی به تأسیس یه شرکت نبود و فقط برای کسب یه پاداش مالی بزرگ اتفاق افتاد، اما نکته‌ی جالبش اینه که تأثیر عظیمی گذاشت.

‫شریک من «جاستین رزنستین» اندکی بعد از «برت» عضو گوگل شد، ‫او یه بعدازظهر و فقط به‌عنوان یک پروژه‌ی جانبی فوتوتایپیگ یه چت رو تمام کرد که به‌عنوان یه برنامه مستقل در جی‌میل مورداستفاده قرار گرفت. مثل چیزی که سمت راست بالا می‌بینید وجود داره و قبل از اینکه این کار رو انجام بده، شما هم مثل بقیه مردم که فکر نمی‌کردید بتوانید با آژاکس چت کنین یا دائم با مرورگر چت کنید او فقط چیزی شبیه به این‌رو ترسیم کرد و به تیم نشون داد و به وجودش آورد. بازهم این‌یکی از محصولاتیه که شما ممکنه هرروز ازش استفاده کنید و بلافاصله بعدش، «جی آر» حتی چشمگیرتر از اون ظاهر شد. ‫او حدوداً کارمند دویست و پنجاهم فیس‌بوک بود و پروژه‌ی (hackathon) رو با افرادی نظیر «اندرو بوسورت» ‫و «لی پی‌یرلمان» رهبری کرد تا چنین دکمه‌ای رو بسازه که یکی از رایج‌ترین عناصر در دنیای وب هست که می‌تونه بسته به استفاده مردم کاملاً تغییر ‌کنه و دوباره اینجا هم نیازی به تأسیس یه شرکت برای این کار نبود و مطمئناً اگه سعی به انجام چنین کاری می‌شد،‌ شکست‌خورده بود چون واقعاً‌ به توزیع توسط شرکت فیس‌بوک نیاز داشت تا بتونه جواب بده.

‫پس مهمه که به یاد داشته باشید در چه زمینه‌ای دوست دارید شرکت ‫راه‌اندازی کنید و واقعاً‌ کجا می‌تونید این کار رو انجام بدید.

پس بهترین دلیل چیه؟

‫سم یکم در موردش حرف زد اما شما اساساً‌ نمی‌تونید این کار رو انجام بدید.

‫شور و اشتیاق فوق‌العاده‌ای برای ایده‌تون دارید فرد مناسب برای انجامش هستید ‫و باید هم انجامش بدید.

‫پس چطوریه که شکست می‌خوره؟

‫چون داریم به آخر جلسه می‌رسیم.

‫چطور می‌توانم به‌موقع تموم کنم؟

‫درسته.

‫خب عالیه.

‫این به‌نوعی مثل بازی با کلماته ‫که شما نمی‌تونید به دو روش انجامش بدید. یکی اینه که شما شور و شوق زیادی برای تنها علاقه‌تون دارید و باید این کار رو انجامش بدید.

 پس درهرصورت انجامش می‌دید و این واقعاً مهمه، چون شما برای اینکه باوجود تمام مشکلاتی که گفته شد بتونید یه کارآفرینی بشید به این شور و اشتیاق نیاز دارید همین­طور لازمه که استخدام‌های مؤثر داشته باشید، چون داوطلبان کار می‌تونن بی اشتیاقی شما رو حس کنند و برای اونا کارآفرین مشتاق به‌اندازه‌ای هست که بشه برای یکی­شون کار کرد؛ بنابراین اینم یکی از همون جدول‌های شرط‌بندی برای کارآفرین‌هاست.

‫وقتی بی‌اشتیاق هستید، ناخودآگاه شما می‌تونه این‌رو بهتون بگه و این یه مشکل بزرگه. نوع دیگه‌ای که می‌شه تفسیرش کرد اینه که دنیا به شما نیاز داره که این کار رو انجام بدید پس این نوعی تأیید برای مهم بودن ایده‌ است.

‫ایده‌ی شما جهان رو بهتر می‌کنه پس جهان بهش نیاز داره اگه این‌طور نیست، دنیا بهش نیازی نداره و شما هم برید کاری رو انجام بدید که دنیا نیازش داره.

وقت شما واقعاً ارزشمنده.

‫به‌جز این ایده‌های خوب زیادی وجود داره ‫شاید این‌یکی مال شما نیست، شاید یه شرکت براش وجود داشته باشه اما ممکنه شما هم روی چیزی که در آینده خوب می‌شه کارکنید .

پس روش دوم که می‌شه باهاش این‌رو تفسیر کرد اینه که جهان به خود شما برای انجام این کار نیاز داره به‌نوعی می‌شه گفت شما واقعاً برای حل این مشکل ساخته شدین اگه این‌طور نیست، نشون می‌ده که بهتره وقت­تون رو جای دیگه‌ای صرف کنین.

 اما اگه بازم درست نیست و‌ بهترین سناریوتون اینه که تیم رو طوری به تلاش وادار کنین که درست بشه. در پایان فقط یه نتیجه‌ی نامطلوب برای جهان به دست میارید که این خیلی خوب به نظر نمی‌رسه.

‫پس دوباره به تجربه‌ی شخصی من در «آسانا» برمی‌گردیم.می‌دونید، جاستین و من هم اولش کارآفرین‌های بی‌اشتیاقی بودیم قبل از اینکه «آسانا» رو تأسیس کنیم توی فیس‌بوک کار می‌کردیم ‫قبل از اون روی یه مسئله‌ی بزرگ کار می‌کردیم (اما توی فیس‌بوک) اساساً‌ تمام‌روز رو روی پروژ‌ه‌های طولانی و عادی کار می‌کردیم ‫بعدش شب‌ها، روی یک مدیر برنامه‌ی داخلی که قرار بود داخل شرکتا استفاده بشه کار می‌کردیم و این فقط به این دلیل بود که ما برای ایده‌مون که به‌وضوح ارزشمند ‫بود شور و اشتیاق داشتیم و کاری غیرازاین نمی‌تونستیم انجام بدیم گاهی اوقات مجبور می‌شدیم بحث شدیدی در مورد اینکه واقعاً چی­می‌شه اگه این شرکت رو تأسیس نکنیم داشته باشیم ما خوب بودیم و می‌تونستیم تأثیری که روی فیس‌بوک داشتیم رو ببینیم.

‫اما مطمئن بودیم که ایده‌مون می‌تونه برای جهان واقعاً ارزشمند باشه و تا حدی هم مطمئن بودیم که فرد دیگه‌ای چنین کاری انجام نمی‌ده مشکل مال طولانی شدن کارمون بود طوری که شاهد راه‌حل‌های افزایشی برای مسئله‌مون بودیم.

‫پس اگه روی راه‌حلی که فکر می‌کردیم بهترینه کار نمی‌کردیم، فکر می‌کردیم ارزش زیادی رو ازدست‌داده‌ایم و بله، پس ما نمی‌تونستیم، نمی‌تونستیم کار روی اونو متوقف کنیم و به معنای واقعی کلمه این ایده همون چیزی بود که انگار خودش رو از سینه‌ی ما بیرون می‌کشید تا خودش رو به جهان عرضه کنه و من فکر می‌کنم این احساسیه که شما موقع راه‌اندازی یه استارت‌آپ واقعاً باید دنبالش بگردید این‌طوری می‌فهمید اید‌ه‌ی درستی دارید یا نه.

‫خب من بحث رو تا همین‌جا نگه می‌دارم و میرم.

‫تعدادی از کتابای توصیه شده رو اینجا میذارم اما در موردشون توضیح نمی‌دم و این پایان کلاسه.

‫ آره، ممنون.

‫اگه سؤالی هست می‌تونید چند دقیقه دیگه هم صبر کنید و آه، پنجشنبه می‌بینمتون.

‫متشکرم.

 

(بازدید ۶۷ بار, بازدیدهای امروز ۱ )

شما ممکن است علاقه مند باشید به