آموزش استارتاپ | برایان چسکی بنیانگذار Airbnb

ایده ای معمولی که پایه گذار Airbnb شد

 آموزش استارتاپ | من به‌احتمال‌زیاد این داستان را ۱۰،۰۰۰ بار گفتم. ‫بعضی نسخه‌های این داستان رو. و فکرشم نمی‌کردم یه بار دیگه بگم.

‫یادم میاد چطوری بزرگ شدم، رفتم دانشگاه درحالی‌که پدر و مادرم کارگر بودن و به خاطر این‌که به مدرسه‌ی هنری رفته بودم از دستم عصبانی بودن. نگران این هم بودن که نکنه بعد از دانشگاه نتونم شغلی پیدا کنم. ‫من مطمئنم خیلی از پدر مادرها نگران همین قضیه هستن. ‫مادرم گفت، مطمئن بشو،‌ قول بده که یه شغل با بیمه‌ی سلامت پیدا می‌کنی. ‫

درسم که تموم شد، Air Bed رو شروع کردم که اسم اصلیش Breakfast.com بود. ‫او یادم انداخت که تو هرگز یه شغل با بیمه‌ی سلامت پیدا نمی‌کنی. دلیل این‌که اینا رو میگم اینه که ‫Airbnb هرگز به معنای یه ایده‌ی بزرگ نبود و ایده ای کاملا معمولی به نظر می رسید. به معنای چیزی که بشه باهاش اجاره‌خونه پرداخت کرد، بود. ما تونستیم به یه ایده‌ی بزرگ فکر کنیم و در طول راه با حل مشکلات مربوط به خودمون، این ایده بزرگ شد. بنابراین در کنارش، نمی‌خوام در مورد این‌که چطور به تولید محصول رسید حرف بزنم. این احتمالاً موضوع جلسه‌ی دیگه با افراد دیگه‌ای هست.

تشکیل تیم اولین گام در راه اندازی استارتاپ

‫برای یه شرکت بزرگ مجبور میشید یه تیم بسازید. و در روزهای اول، ما سه بنیان‌گذار داشتیم، جو، نیت و خودم.

‫مردم به‌نوعی فکر می‌کنند یکی از دلایل موفقیت ما خوش‌شانس بودنمون بوده.من فکر نمی‌کنم به خاطر این‌که به ایده‌ی ‫Airbnb رسیدیم، واقعاً خوش‌شانس بودیم.

‫فکر نمی‌کنم ما واقعاً خوش‌شانس بودیم که برای اولین بار موفق شدیم یه تیم تشکیل بدیم. ماها ایده‌های بی‌شماری ارائه دادیم که تا حدودی موفق بوده.

‫به نظرم به این دلیل خوش‌شانس بودم که برای راه‌اندازی شرکت دو تا آدم ‌بزرگ پیدا کردم. افرادی که تحسینشون می‌کنم، ‫که با هوشمندی و استعدادشون من رو به وجد آوردن. ‫به نظرم یکی از نکاتی که شما متوجهش شدین اینه که ‫باید تیمی بسازید که آن‌قدر بااستعداد باشن که تقریباً باعث ناراحتی شما بشن، چون بودن شما در کنارشون ‫باعث میشه که خودتون رو بالا بکشید تا بتونین کنارشون بمونین.

اون روزای اول که ما باهمدیگه کار می‌کردیم، حدوداً سال ۲۰۰۸ بود. اولین چیز این بود که ما مثل یه خانواده بودیم. به مؤسس‌ها فکر کنین، ‫مؤسس‌ها مثل والدین هستن و شرکت مثل بچه‌ی اوناست. و یک کودک رفتارهای بسیاری را آشکار می‌کنه ‫تا با پدر و مادر خودش ارتباط برقرار کنه. اگر والدین بی‌کفایت باشن، همراه باهمدیگه کار نمی­کنن، و این‌جوری فرزندشون هم نابود میشه. شما هم‌چنین چیزی رو نمی‌خواین. ‫می‌خواین فرهنگ شرکتتون عالی باشه. ما ‫اون اوایل مثل یه خانواده‌ی کامل بودیم.

‫ما ۱۸ ساعت در روز، ۷ روز در هفته کار می‌کردیم. زمانی رو یادم میاد که «white commentator» بودیم. دوست داشتیم باهم کار کنیم، دوست داشتیم باهم غذا بخوریم، حتی دوست داشتیم باهم بریم ورزشگاه؛ ‫ممکن بود لباس‌های یکدستی هم بخریم؛ از هم دور نمی‌شدیم، ما شبیه به هم بودیم. مثل این بود که داریم به یه مأموریت میریم.

گام دوم در استارتاپ ، خلق محصول |  آموزش استارتاپ

‫احساس کردم شبیه نیروهای ویژه یا چیزی مثل این بودیم. ‫ما چنین روش شگفت‌انگیزی برای انجام کارهامون داشتیم، یه مسئولیت‌پذیری شگفت‌انگیز. ‫و بعد متوجه شدیم که این موضوع مثل DNA شرکت می­مونه؛ و بعدش شروع به فکر کردن در مورد ساختن محصول کردیم که میشه مرحله‌ی دوم. یعنی تأسیس شرکتی که محصول تولید می­کنه.

‫مباحث زیادی در مورد اینکه چطور باید محصول تولید کنین و چطور باید بازار مناسب پیدا کنید وجود داره.موقعی که مجبورید یه شرکت تأسیس کنین، اولش باید همین کار رو انجام بدید. و مهم هم نیست که ایده یا محصول اصلی‌تون چقدر عالیه، اگه نتونین یه شرکت بزرگ بسازید، محصولتون هم دوامی نخواهد داشت.

‫زمانی که ماها به این موضوع فکر می‌کردیم، فهمیدیم که باید یه شرکت برای بلندمدت بسازیم. آخرین مطلب اینه که من می‌خوام یه چیزی (به‌عنوان محصول) بسازم، منظورم اینه که این‌طور بهش فکر کنین.

‫اگه، اگه شرکت شما مثل فرزند شما باشه، ‫یک والد همیشه می­خواد فرزندش بیشتر از خودش عمر کنه، ‫این ‌یک فاجعه است که از بچه‌تون بیشتر عمر کنین.

به همین ترتیب، احساس می‌کنم برای ما هم فاجعه است که بیشتر از شرکتمون عمر کنیم و فقط صعود و افولش رو تماشا کنیم. ما چنین چیزی نمی‌خواستیم. ‫ما شرکتی می‌خواستیم که دوام داشته باشه؛ و برای انجام این کار، شروع کردیم نکات مشترک شرکت‌های بادوام رو جمع‌آوری کنیم.

‫شرکت‌هایی که برای یه دوره‌ی واقعاً طولانی دوام داشتن، مأموریت روشنی داشتن، ‫حس روشنی از ارزش‌هاشون داشتن، راه مشترکی برای انجام کارهاشون داشتند، که واقعاً و واقعاً ویژه و منحصر به خودشون بود. پس من و «جووانی»، زمانی که سه نفره بودیم، تصمیم گرفتیم به این شرکتا دقت کنیم.

الگوبرداری از فرهنگ شرکت های بزرگ لازمۀ کار استارتاپ

 آموزش استارتاپ | من به اپل توجه کردم، ‫استیو جابز در مورد ارزش اصلی خودشون این‌طور می‌گفت: مردم با شور و اشتیاق می‌تونن جهان رو تغییر بدن. محصولات ما تغییر می‌کنند اما ارزش‌هامون هرگز.

‫ ما در مورد آمازون و نایک اطلاعات به دست آوردیم، در مورد روزای اول شرکت‌ها اطلاعات به دست آوردیم. ‫این موضوع رو حتی می‌تونین در مورد سازمان‌ها هم بکار ببرید. می‌دونین، حتی تأسیس یه ملت هم ارزش‌ها و بیانیه‌های قوی نیاز داره.‫این­طوریه که اون کشور می‌تونه طولانی‌مدت دوام بیاره. ‫

ما زمانی که شروع به کارکردیم تشخیص دادیم باید اهدافمان را مشخص کنیم، نیازه که فرهنگ طراحی کنیم. ‫و این چیزیه که ما رو به هم پیوند می‌ده، چون زمانی که توسط Sequoia تأمین مالی شدیم، فقط «آلفرد لین» از Zappos Sequoia  به ما ملحق شد، گفته بودم که Zappos فرهنگ شگفت‌انگیزی داشت، ما به لاس­وگاس رفتیم و با تونی  ملاقات کردیم و ازش چیزایی یاد گرفتیم. یکی از چیزایی‫ که یاد گرفتم این بود که اگه فرهنگ درستی برای انجام کارها باشه، همه چیز به خوبی پیش میره.

اصول اولیۀ استارتاپ خود را قبل از هرچیزی طراحی کنید

‫شاید ۵۰ سال بعدازاین رسم و رسومات و رفتارها تغییر کنن، متفاوت بشن. اما باید یه چیزی هم وجود داشته باشه که تغییر نکنه. یکسری اصول. ‫ به نظرم ارزش‌هایی مثل راستی، صداقت، اینا ارزش‌های اصلی نیست، چون این ارزش‌ها رو هرکسی باید داشته باشه. اما باید سه، پنج، شش چیز منحصراً برای شما وجود داشته باشه. احتمالاً می‌تونین این موضوع رو مثل زندگی‌تون در نظر بگیرید، ‫چه چیزی شما رو با هر شخص دیگه‌ای متفاوت می‌کنه.

‫اگه فقط می‌تونستین خودتون رو با سه یا چهار چیز به شخص دیگه‌ای معرفی کنین، می‌خواستین چی در موردتون بدونن؟

‫ما متوجه شدیم زمانی که Zappos صدتا کارمند داشته، ‫ده ارزش اصلی برای خودشون نوشته بودن. ‫ تنها چیزی که از تونی آموختم، این بود که ‫نمی‌خوام صبر کنم تا تعداد کارمندانم ۱۰۰ تا بشه. ‫ آره ‫برای نوشتن ارزش‌های اصلی‌مون (صبر نکردیم).

گمان کنم،‌ با سام که حرف می‌زدم گفت ‫فکر می‌کنه ما یکی از معدود شرکتایی بودیم که قبل از اینکه کسی رو استخدام کنیم، ارزش‌های اصلی‌مون رو مشخص کردیم.

استخدام نیرو برای استارتاپ

 آموزش استارتاپ | اولین کارمند ما اولین مهندس ما بود. و فکر کنم حدود چهار یا پنج ماه دنبالش بودیم. ‫شاید مصاحبه هم کردم براش، شاید هزاران نفر رو دیدم و با صدها نفر مصاحبه کردم.

‫فکر کنم کار کردن روی اون رو حدوداً هم‌زمان بازمان اوج شرکتمون شروع کردیم، که ژانویه ۲۰۰۹ بود. احتمالاً یه فرایند تکاملی بود، یه دوره شش تا هفت‌ماهه. کار Y Combinator رو در آوریل ۲۰۰۹ تموم کردیم. ‫من فکر می‌کنم اولین مهندسمون رو در ماه ژوئیه استخدام کردیم. یا یه چیزی شبیه اون. ‫پس احتمالاً شش‌ماهه است.

‫بعضی از مردم می‌پرسند، چرا برای استخدام اولین مهندستون این‌قدر زمان گذاشتین؟ ‫و اینجا هم‌بستگی به طرز تفکر شما داره. احساس من این بود که استخدام اولین مهندس مثل آوردن DNA به شرکت می‌مونه. یعنی این شخص می‌تونه چنین چیزی تلقی بشه.

‫اگر موفق شدیم ۱۰۰۰نفر مثل اون رو توی شرکت استخدام می‌کنیم. و به‌این‌ترتیب، استخدام کسی که سه ویژگی دیگه برای کاربرانتون به محصول اضافه کنه چیز مهمی نیست،‫چیزی بسیار طولانی‌تر وجود داشت، ‫خیلی پایدارتر؛ ‫و این بود که آیا می‌خواهم با ۱۰۰ نفر کار کنیم یا‫۱۰۰۰ نفر؟ که بیشتر افراد هم این‌رو می‌خوان.

‫حالا، شما خواستار تنوع هستید اما نمی‌خواین باورهاتون تغییر کنه. توی زمینه‌هایی مثل سن و غیره دنبال تغییر هستید ولی تنوع ارزش‌ها رو نمی‌خواین. ‫شما باورهای بسیار یکدست و همگنی می‌خواین، این چیزیه که نباید متنوع باشه.

‫ارزش‌های Airbnb  | ارزش های یک استارتاپ

‫آموزش استارتاپ | ما دارای شش ارزش هسته‌ای هستیم. که در مورد سه­تاشون حرف می‌زنم. ‫خوب. ‫اولین ارزش اصلی‌مون که در موردش حرف می‌زنم، مأموریت قهرمانی است. معنی واقعیش اینه که ما می‌خوایم ‫افرادی رو استخدام کنیم که برای یه مأموریت اینجا هستن. ‫ ما می‌خوایم افراد به خاطر چیزی اینجا باشن که هرگز تغییر نمی‌کنه؛ ‫و اون مأموریت ماست.

‫و اگه بخوام یه داستان کوتاه در مورد مأموریتمون براتون بگم، ‫می‌دونین، خیلی از مردم Airbnb رو به‌عنوان راهی برای رزرو اتاق یا خونه موقع مسافرت توی کل دنیا می‌شناسش ‫و این کاریه که ما انجام می‌دیم. اما این‌همه‌ی دلیل انجامش نیست.

‫برای پاسخ به این سؤال‌  که مأموریت ما چیه،‫ من فقط یک داستان سریع به شما میگم.

‫در اوایل سال ۲۰۱۲، با صاحب‌خونه‌ای به نام سباستین ملاقات کردم؛ ‫ما این ملاقات‌ها رو توی سراسر دنیا انجام می‌دیم، ملاقات با صاحب‌خانه‌ها. ‫ سباستین  احتمالا پنجاه و خورده ای سنش باشه و  ‫در شمال لندن زندگی می‌کنه.

‫سباستین به من نگاه کرد و گفت، برایان ‫واژه‌ای هست که شما هیچ‌وقت توی وب‌سایت تون ازش استفاده نمی‌کنین. پرسیدم چه واژه‌ای؟ ‫گفت اون واژه‌ی «دوستی» است. می‌خوام برات درباره‌ی دوستی یه داستان تعریف کنم.

‫گفتم، باشه.‫او گفت: شش ماه پیش، ‫مقابل خونم دادوبیداد و اغتشاش شد، ‫خیلی ترسیده بودم ‫و روز بعد مادرم به من تلفن کرد ‫تا مطمئن بشه که حالم خوبه.

 


در ویدیو کسب و کار تد، ویدیوهای آموزشی دیگری ببینید…


 

‫‫احساس تعلق خاطر | این راز راه اندازی یک استارتاپ عالی هست

 آموزش استارتاپ | اون گفت، یه نکته‌ی جالب در مورد فاصله‌ی زمان اغتشاش و زمان تلفن کردن مادرش که ۲۴ ساعت بوده وجود داره. و در این فاصله‌ی زمانی ‫هفت مهمان قبلی که از طرف Airbnb داشتم سراغمو گرفته بودن، که فقط مطمئن بشن حالم خوبه.

‫گفت، فکرشو بکنین، ‫هفت‌تا از مهمونام قبل از مادرم بهم زنگ زدن.

‫نمی‌دونم دیگه در مورد مهموناش و مادرش چی می گه ‫اما تابستان امسال، ‫توی یه شب معمولی یا یه شب از اوج کارمون، ۴۲۵۰۰۰ نفر توی ۲۵۰۰۰ خونه‌ی ما کنار هم موندن و باهم زندگی کردن. اونا از ۱۹۵ کشور جهان او مده بودن، ‫یعنی از همه کشورها به‌غیراز ‫کره شمالی، ایران، سوریه و کوبا.

 ‫بنابراین وقتی این داستان رو در مورد اصل وجودی ما می‌شنوید، می‌فهمید که این خیلی بیشتر از رزرو اتاق یا مسافرته.

‫چیزی که ما می‌خوایم اینه که دنیا رو به هم پیوند بدیم. ‫ما می‌خوایم این کار رو با دادن حس تعلق‌خاطر به هرجایی که میرید، انجام بدیم.

‫بنابراین مأموریت ما تعلق داشتن به همه جای دنیاست. ‫از حالا تا پنج سال یا بیست سال آینده، شاید ‫هنوز هم ‌اتاق و خونه می‌فروشیم، اما شاید خودمون دیگه نباشیم. ‫اما من می‌تونم به شما اطمینان بدم که همیشه چی می‌خوایم. حس تعلق‌خاطر و دورهم جمع‌کردن مردم ‫و این ایده ماندگارتره.

‫بنابراین زمان استخدام افراد، اولین چیزی که لازمه ازش مطمئن بشیم اینه که ‫اگه این مأموریت ماست، شما هم باید قهرمان این مأموریت باشید.

استخدام در استارتاپ به روش برایان چسکی

 آموزش استارتاپ | ‫‫تو استخدام ۳۰۰ کارمند اول Airbnb ازش استفاده می‌کردم، ‫طوری که مردم فکر می‌کردن روان‌پریش هستم، ‫ممکنه هم درست باشه. ‫من یه سؤال ازشون می‌کردم که الآن یکم بهترش کردم.

‫من از آن‌ها می‌پرسم اگه یه سال از عمرتون باقی مونده باشه، آیا این شغل رو انتخاب می‌کنین؟ ‫و درواقع، شما احتمالاً افرادی که به این سؤال جواب مثبت میدن رو نمی‌خواین، ‫چون در این صورت باید اوقاتشون رو با خانوادتون بگذرونن.

‫پس این سؤال رو به ده سال تغییر دادم. ‫چون احساس کردم درهرحال شما باید، ‫اگه بدونین فقط برای ده سال دیگه زنده هستید، ‫هر کاری دلتون می‌خواد رو باید توی اون ده سال انجام بدید.

‫من واقعاً می‌خواستم افراد به این موضوع فکر کنن. ‫این مدت‌زمان برای انجام کاری که واقعاً نگرانش هستید کافیه. ‫و الزامی هم نیست که پاسخش کار کردن توی این شرکت باشه.

‫من میگم، خیلی خب.‫اگه قصد دارید سفر کنین، ‫یا اگه قصد دارید شرکتی راه‌اندازی کنین، ‫باید این کار رو انجام بدید.

‫نیایین اینجا. برو اون کار رو انجام بده. ‫و این حکایت قدیمی هست که خیلیاتون اونو شنیدید که در مورد دو تا مرده که آجر روی‌هم می‌چیدند. ‫یکی میاد و به مرد اول می‌گه شما دارید چیکار می‌کنین؟ ‫اون مرد می گه دارم دیوار می‌سازم.

‫از مرد دوم می پرسه داری چیکار می‌کنی؟ ‫اون می‌گه دارم یه کلیسا می‌سازم.

‫یه شغل وجود داره و براش هم تماس گرفته می‌شه. ‫ما می‌خوایم افرادی رو استخدام کنیم که دنبال شغل نیستن. ‫دنبال یک تماس هستند. ‫و این چیزیه که برای قهرمانی در مأموریت شرکت، اول‌ازهمه ارزش داره.

‫خلاقیت در خلق استارتاپ |  آموزش استارتاپ

 آموزش استارتاپ | ‫ارزش دوم مربوط به داشتن نوعی خلاقیت و باصرفه بودنه. در موردش یه داستان براتون میگم.

‫‫به‌هرحال، تمام داستان‌هایی که هنگام تأسیس شرکتتون اتفاق میوفته، زمانی که به ۱۰۰۰ نفر رسیدین توسط افراد مختلف نقل می‌شه. و این به‌نوعی‫شبیه به کودکی شماست. چنین چیزایی بعداً به زندگی‌تون برمی‌گردن. چیزی همراه با یه شرکت.

‫پس Airbnb، فکر کنم «مارک» توی آخرین سخنرانیش گفت بدترین ایده‌ای بوده که روی اون کار کرده. این، این، واقعاً احتمالاً بدترین ایده بوده، منظورم اینه که  ‫یادم میاد وقتی با مردم در مورد این ایده صحبت می‌کردم، فکر می‌کردند ما دیوانه‌ایم.

‫یادم میاد توی مصاحبه، به «پل گراهام» گفتم ما چنین ایده‌ای داریم، ایده‌ای به اسم Airbnb داریم.

‫گفت، آیا مردم واقعاً این کار رو انجام میدن؟ ‫گفتم آره.

‫سؤال بعدیش این بود: در موردشون چی فکر کردی؟

‫بنابراین فهمیدم که مصاحبه خوب پیش نمی‌ره. ‫و در پایان مصاحبه، پل گراهام، ‫فکر نمی‌کنم می‌خواست ما رو قبول کنه.

‫اما ما داستان تأسیس شرکت رو براش تعریف کردیم. اینکه چطور به اینجا رسیده. «مایکل سیبل» ما رو معرفی کرده بود. به نظرم یکی از همکاران Y-Com هست.

‫بذارید بگم که بدونین، من و «جو» به حدود ‫۱۵ سرمایه‌گذار توی والی معرفی‌شده بودیم. ‫بعضی‌شون اینجا حضور دارن. ‫و همشون به شرکت ما گفتند نه! ‫می‌توانستند ۱۰٪ از این شرکت را باقیمت ‫۱۰۰ یا ۱۵۰ هزار دلار خریداری کنند، ‫همشون گفتن نه! ‫فکر می‌کردن این ایده جنون‌آمیزه.

باور ؛ مهم ترین دارایی صاحبان استارتاپ ها |  آموزش استارتاپ

‫ آموزش استارتاپ | هیچ‌کس دوست نداره تو خونه‌ی کس دیگه‌ای بمونه. ‫بنابراین تنها راه ما تأمین مالی شرکت با کارت‌های اعتباری بود.

‫اون پوشه‌های پی که بچه‌ها برای کارت‌های بیس‌بال‌شون ازش استفاده می‌کنن رو میدونین چیه؟ ‫ما کارت‌های اعتباری‌مون رو توش میذاشتیم. چون مجبور بودیم همشونو یه جایی بذاریم. ‫تا این اندازه کارت اعتباری داشتیم. و کاملاً غرق در بدهی بودیم.

‫در پاییز سال ۲۰۰۸ برای کنوانسیون دموکراتیک و ملی جمهوری‌خواه مسکن عرضه کردیم. این ایده‌ی عجیب‌وغریب به ذهنمون رسید چون واقعاً بابت فروش زیادی از خونه‌ها نداشتیم. ‫این‌طور بود که اساساً Airbnb راه‌اندازی شد و یک سال بعدش، ‫فکر کنم روزی صد تا بازدید سایت و دو تا رزرو داشتیم. که در کل بد بود. ‫شبیه به انتشار یه آهنگه که بعد یه سال فقط سه نفر روزانه بهش گوش میدن.

‫به‌احتمال‌زیاد آهنگ محبوبی نخواهد شد. من،‌ جو و نایت بهش ایمان داشتیم. ‫اما کاملاً بدهکار بودیم و نمی‌دانستیم باید چیکار کنیم.

‫از موقعی که تخت بادی و صبحانه رو راه انداختیم این ایده به نظرمون خوب رسید، ‫و حالا برای اسکان دادن دموکرات‌ها و کنوانسیون‌های ملی جمهوری‌خواه آماده می‌شدیم. ‫چی می‌شد که برای کنوانسیون ملی دموکراتیک هم غلات صبحانه جمع می‌کردیم. ‫و موضوع غلات صبحانه رو با باراک اوباما مطرح می‌کردیم. ‫پس اسم این کارمون رو گذاشتیم صبحانه‌ی تغییر باراک اوباما. ‫و بعدش وارد موضوع جمهوریت شدیم.

‫برای «جان مک‌کین» هم متوجه شدیم که کاپیتان نیروی دریایی بوده، ‫پس با کاپیتان مک‌کین هم مواجه شدیم. ‫به هر دری می‌زدیم، ‫صفر دلار داشتیم، یعنی بدون هیچ پولی ‫تونستیم؛ یعنی سعی کردیم با General Mills  تماس بگیریم. و اونا بهمون گفتن، دیگه بهشون زنگ نزنیم. ‫اونا دستوراتشون رو به‌صورت محرمانه می‌گرفتن، پس کاری نمی‌شد کرد.

یک ایده، یک آغاز

 آموزش استارتاپ | اما یک فارغ‌التحصیل محلی RISD پیدا کردیم که برامون ۱۰۰۰ تا جعبه برای غلات صبحانه درست کرد.

‫و برای پرس کردن فرستادیمشون، در نهایت هم ‫در عرض یک هفته ما در تلویزیون ملی حضور داشتیم و ‫توی اخبار ملی.

‫ ۴۰۰۰۰ دلار فروش غلات صبحانه داشتیم.، درحالی‌که توی سال ۲۰۰۸، ‫۵۰۰۰ دلار از وب‌سایت مون به دست آورده بودیم.

‫محدودیت خلاقیت میاره.

‫‫برای مردم راحت‌ترِ بگن، میدونی ‫من فقط به این قرارداد ۵۰،۰۰۰ دلاری نیاز دارم یا ‫من به این نیاز دارم یا به اون نیاز دارم. ‫و همیشه این افراد سرسوزنی باصرفه و خلاق نیستن. ‫یا بهم میگن که کاری از دستشون برنمیاد و فقط یه جعبه غلات صبحانه می‌گیرن. ‫ولی بااین‌وجود حتی برای یه درخواست از اوباما می‌دونن که باید خجالت‌زده و صرفه‌جو باشن.

بخش اعظم DNA شرکت شما از این ارزش‌ها و اصول‌ها ساخته می‌شه.

‫همه میدونن اگه چیزی گیرشون نیومده، نباید اینجا بمونن. ‫به این معنی نیست که مجبورید چیزی به دست بیارید، ‫این فقط به این معنیه که باید اینجا بمونین. ‫و همچنین باید خلاق باشید. ‫شبیه یک کارآفرین باشید. ‫فوق مهاجم، و این‌ها برخی از ارزش‌هاییِ که یاد می‌گیریم.

(بازدید ۴۴ بار, بازدیدهای امروز ۱ )

شما ممکن است علاقه مند باشید به